تبليغاتX
< < بارونی
بارونی
عاشقانه
|+| نوشته شده توسط بارون در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 18:4 |
مهتاب من...
|+| نوشته شده توسط بارون در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 12:25 |
عذر خواهی

 

ببخشید که خیلی دیر به دیر آپ میکنم

|+| نوشته شده توسط بارون در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 12:23 |
منو با عشق اشنا کن
 
 
 
|+| نوشته شده توسط بارون در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:11 |

|+| نوشته شده توسط بارون در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:8 |

دوست داشتن يعني
 

 
دوست داشتن يعني
گلي به دستت مي دهم
تا دروازه اي  به گلستاني بگشائي
 

 
آينه هاي موازي
دوست داشتنم را
 وسعت مي دهند
 

 دوست داشتني
چرا نمي شوم
در چشم ماهي ؟
 
 

عقربه که تند تر مي چرخد
دوست داشتنم
گر مي گيرد
 

ازمن مرنج
تلاش کن
دوستت بدارم
  
 

صداي بارش باران
نمي گذارد بگويم
دوستت دارم
 

از درخت دوست داشتن
اگر مي تواني
 پيچک ترديد را جداکن
 

درخت تنهائيم را
با دوست داشتن
 تزيين کردم
 

همه چيز گران و سخت شده
دوست داشتن فقط
ارزان است و ساده
 
 
تا گل محمدي حسد نورزد
 دوست داشتنت را
 پنهان کردم
www.sungirls3.blogfa.com

باور کن که دوستت دارم
اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم ....
اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم....
اااي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم....
اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم....
اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت اي که تو لايق اين دوست داشتني .....
عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو مجنون اين دل ديوانه اي....
به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم ، نثارت ميکنم ......
دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم ....
اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم مي گويم!
باور کني ، باور نکني يک کلام! دوستت دارم........

 

|+| نوشته شده توسط بارون در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:2 |

بعضی وقتا چشمام به قلبم حسودیشون میشه

میدونی چرا؟

چون تو همیشه تو قلبمی ولی از چشام دوری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بارون در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 17:47 |

 

 

در هر غروب در امتداد شب من هستم و تـمامت تنهایی.با خویشتن نشستن. در خویشتن

 

شکستن. این راز سر به مهر ٬ تا کی درون سینه نـهفتن ٬ گـفتن. یـاری کن ٬ مرا به گفتن این

 

راز ٬ باز یاری کن. ای روی تو به تـیره شبان آفـتاب روز می خـواهـمت هـنوز

 

 

 

از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.؟

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بارون در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 17:34 |
بیش از عشق بر تو عاشقم
I Love You More Than Love
بیش از عشق بر تو عاشقم


when I am with you it is as if
آن گاه که با توام


I were a flower opening up my petals life
چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.


I were the waves of the ocean
چون امواج اقیانوس هستم


crashing strongly against the shore
که توفنده وسرکش بر ساحل می کوبد.


I were the rainbow after the strom
چو رنگین کمانی بعد از توفانم


proudly showing my colors
که پر غرور رنگها یش را نشان می دهد.


Everything that is beauiful surrounds us
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.


This is just a very small part of how wonderful I feel when I am with you
این تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.


Maybe the word love was invented to explain
شاید واژه عشق را ساخته اند


the deep all-encompassing feelings That I have for you
تا احسا س چنان عمیق و هزار سوی من به تو را بیان کند.


But since it is the best word that there is
با این همه چون هنوز بهترین است


I were a flower opening up my petals life
چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.


I were the waves of the ocean
چون امواج اقیانوس هستم


crashing strongly against the shore
که توفنده وسرکش بر ساحل می کوبد.


I were the rainbow after the strom
رنگین کمانی بعد از توفانم


proudly showing my colors
که پر غرور رنگها یش را نشان می دهد.


Everything that is beauiful surrounds us
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.


This is just a very small part of how wonderful I feel when I am with you
این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.


the deep all-encompassing feelings That I have for you
تا احسا س چنان عمیق و هزار سوی من به تو را بیان کند.


but somehow it is not strong enough
اما باز هم این واژه کافی نیست.


But since it is the best word that there is
با این همه چون هنوز بهترین است


Let me tell you a thousand times that
بگذار بگویمت هزاران بار که
|+| نوشته شده توسط بارون در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 17:32 |
ILOVE YOU
فارسي : دوستت دارم
ايتاليايي : Ti Amo
آلماني : Ich Liebe Dich
تركيه اي : Seni Seviyurum
فرانسوي : Je t'Aime
اسپانيايي : Te Quiero
هندي : Mai Tumase Pyre Karati Hun
عربي : Ana Behibak
ژاپني : Kimi O Ai Shiteru
يوگوسلاوي : Ya Te Volim
كره اي : Nanun Tangshinul Sarang Hamnida
روسيه اي : Te Iu Besc
ويتنامي : Em Ye^u Anh
اكرايني : Ja Tebe KoKHAju
تونسي : Ha Eh Bak
سوئيسي : Ch'Ha Di Ga"Rn
سوئدي : Jag A"Iskar Dig
آفريقايي : Ek Het Jou Liefe
انگليسي : I Love You
|+| نوشته شده توسط بارون در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 16:54 |
بدون شرح
|+| نوشته شده توسط بارون در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 15:49 |

روزی به تو ثابت خواهم کرد

هر چه قدم بر می دارم

هر چه نفس می کشم

به خاطرتوست

در راه توست

در راه رسیدن به توست

برای شادی توست

برای دیدن لبخند رضایت برلبان زیبای توست

واسه ی توست

بدون هیچ منت و انتظاری

مخلص واقعی توام

معشوق من

 

|+| نوشته شده توسط بارون در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:16 |
بوی باران , بوی سبزه, بوی خاک

محبت

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

اسمان ابی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای  شاد

خلوت گرم کبوترهای مست.......

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال افتاب

 

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده  رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه  در میان سفره نیست

جامت ، ان می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد افتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

( فریدون مشیری)

|+| نوشته شده توسط بارون در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:14 |
یک سبد گل سرخ تقدیم تو باد که عزیز ترینی

forum.hammihan.comforum.hammihan.com 

|+| نوشته شده توسط بارون در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 14:27 |
به نام سلطان عشق
به نام سلطان عشق

وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يک شهر دور که از همه دنيا مياد
تا وقتي که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هر چي که جاده هست رو زمين به سينه من ميرسه
اي که تويي همه کسم بي توميگيره نفسم
اگه تو را داشته باشم به هرچي مي خوام ميرسم...
وقتي تو نيستي قلبم و واسه کي تکرار بکنم
گلهاي خواب الوده رو واسه کي بيدار بکنم
دست کبوتراي عشق واسه کي دونه بپاشه
مگه تن من ميتونه بدون تو زنده باشه

 

|+| نوشته شده توسط بارون در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 14:4 |
کاش خداوند طلب نمیکرد
 
کاش خداوند طلب سه چیز نمی کرد:

عشق غرور دروغ

تا کسی مجبور نبودبه خاطر عشق از روی غرور دروغ بگوید

forum.hammihan.com

|+| نوشته شده توسط بارون در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 13:54 |
فقط برای تو
من از تو می نویسم کلام تازه ای تو از من می نویسی که پراوازه ای
رسیده وقت رفتن نشسته توچشام سکوت مبهم تو شکسته تو صدام
برای کوچ اخر تو همراه منی برای دل بریدن دلیل رفتنی
می مونه کنج سینم هوای انتظار می خونم شعر رفتن تا برگرده بهار
تو دریای نگاهت شکسته قایقم
تودنیای بزرگت غریبی عاشقم
برای شعر خوب تو می خونم
مسافروقت رفتن خداحافظ نگو تو کوله بار عشقی سفر تا راه دور
که زیر سایبون تو می مونم
سفر تا انتها تو هم با من بیا تویی همراه من تمووم لحظه ها
تو تنها عاشقی برای قصه هام بیا با من بمون تو نبض جاده هام
که مقصد منتظر برای ما سکوت و میشکنه صدای ما
 
 
خشکل
دلم واقعا برایت تنگ شده است
چیزی هست که باید بگویم
 
کارهایی که کردیم، حرفهایی که زدیم
مدام به خاطرم می آیند و لبخند را بر لبهایم می نشانند
تو به من نشان دادی چگونه با حقیقت روبرو شوم
همه ی چیزاهایی خوبی که در من هست را مدیون تو هستم
 
اگرچه فاصله ای که بین ما هست
ممکن است الان طولانی به نظر برسد
ولی هیچ وقت ما را از هم جدا نمی کند
می دانم که در اعماقم تو،
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی، هر روز
هر قدم در طول‌ مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(آره)
هرگز نرفته ای
 
نه نه نه
من در این خیابان های خالی تنها قدم می زنم
ثانیه ای نیست که تو در آن همراه من نباشی
عشقی که تو دادی، خوبی ای که نشان دادی
همیشه به من قدرت خواهد داد و اساس و بنیاد من خواهد بود
 
(به طریقی)
هر جور هست راهی پیدا می کنی
تا بهترین های وجودِ من را ببینی
تا وقتی که زمان به سپری شدن ادامه می دهد،
قسم می خورم که تو،
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
هر روز(هر روز)
هر قدم در طول‌ مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من،‌آره)
 
برای من هرگز نرفته ای
اگر چیزی هست من باور دارم که
تو را جایی در طول جاده دوباره خواهم دید
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
هر روز(هر روز)
هر قدم در طول‌ مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم(آره آره)
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من)
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من(قلب من جایی است) جایی است که تو در آنی(در آنی)
همیشه نزدیکی، هر روز
هر قدم در طول مسیر
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جای است که تو در آنی

 

از من قبول کن

|+| نوشته شده توسط بارون در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 17:6 |
یک بستنی ساده
          هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده.وقتی آدم های رنگارنگ رو می بینم که به زور به هم لبخند می زدنند حالم به هم میخورد.

بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها همین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست.

برایم جالب بود! پیشخدمتی که خیلی ادعای لیسانسیش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد.

دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت:پولش را می دهم هیچ چیز مجانی نمی خواهم!کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت :یه بستنی میوه ای چند است؟

پیشخدمت با بی حوصلگی گفت:۵ دلار.

دختر بچه دست کرد توی لبا سش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن پولهایش کرد.بعد دوباره گفت یک بستنی ساده چند است؟

پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت:۳ دلار.

دختر آدامس فروش گفت:پس یک بستنی ساده بدهید.

پیشخدمت یک بستنی ساده برایش آورد که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود(احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها)

دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت.وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!

|+| نوشته شده توسط بارون در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 15:19 |
یک ساعت پر از عشق

یادش می آید وقتی که کوچک بود روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کار به خانه آمد.او دم در به انتضار پدر نشسته بود.

گفت:بابا یک سوال بپرسم؟

پدرش گفت:بپرس پسرم.

ــ شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

ــساعتی ۲۰ هزار تومن.

پسرک در حالی که سرش پایین بود آهی کشید  به پدرش گفت :میشه 10 هزار تومن به من بدهید؟

پدر عصبانی گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال مصخره این بود که برای خریدن بببک اسباب بازی مضخرف از من پول بگیری سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خود خواه هستی؟

پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

بعد از حدود یک ساعت آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسرش بد برخورد کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 هزار تومن نیاز داشته. پدر به سمت اتاق پسر رفت و گفت:بیا این 10 تومنی که خواسته بودی بیا بگیر.

پسر فریاد زد :متشکرم بابا بعد دستش را کرد زیر بالش و 2 اسکناس 5 هزار تومنی مچاله شده در آورد باز پدر عصبانی شد و گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی؟

پسرک گفت:برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان 20 تومن دارم .

سپس با چشمان پر تز اشک گفت:پدر آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایید و با ما شام بخورید؟!! 

         

در آشیان تو من آشیانه می کنم

                                 سکوت آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال میکند برای چه زنده ای؟

                                 و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

|+| نوشته شده توسط بارون در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 15:9 |
خوش امد گویی




 

 

: پیوندها

 

 

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

 

 
 
خوش امد گویی
Image hosted by TinyPic.com
 
 
 
Image hosted by TinyPic.com
|+| نوشته شده توسط بارون در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 20:42 |
> < کدهای جاوا اسکریپت >